باز هم بازتولید کلیشه ها
این روزها جشنواره تئاتر کودک در اصفهان برپاست. من برای بولتن جشنواره از نمایشهایی که اجرا می شه خبر تهیه می کنم. متاسفانه در این نمایش ها که به نوعی مخاطبان آن کودکند و مستقیم و غیر مستقیم بار تربیتی واخلاقی دارد. و از داوران ومهمانان جشنواره هم گرفته - همه متخصصان رسانه ای کودکند به وفور مفاهیم کلیشه ای دربازتولید تبعیضات جنسیتی دیدم.
در یکی از این نمایش ها دختر قصه برای مقابله با هیولایی تخیلی از عروسکهایش کمک می خواهد. عروسکها عبارت اند از نی نی .فرشته . مت(دوست پت) . یکی از شخصیتهای رابین هود - فیرو ز و سرباز- و درنهایت این سرباز است که کودک را از شر هیولانجات می دهد . اما نکته ای که جالب است . وجودتنها شخصیت زن درقصه به نقش عروسک( فرشته) با ظاهری کاملا طناز وزنانه است . و ز مانی که همه عروسکها (از نوع مرد)می خواهند به کمک سرباز با هیولا مبارزه کنند . فرشته هم پیش قدم می شود اما سربازبه او می گوید: ببین تو می تونی کمک خیلی بزرگی به ما بکنی ووقتی فرشته با ذوق از او می پرسد چه کمکی . می توانید حدس بزنید سرباز چه پاسخ می دهد؟ اینکه:
بهترین کاری که می تونی بکنی اینه که از نی نی مواظبت کنی و حواست به او باشه.....؟؟
ظاهرا مت همیشه خنگ و دست وپا چلفتی با او ن شخصیت سگ پا لنگ کارتن رابین هود و فیروز هریک شایسته ترند از فرشته ای که در همه کارتن ها شخصیت ناجی رو بازی می کنه و دارای قدرت های فرا زمینیه . در واقع نویسنده نه تنها نخواسته شخصیت و توانمندی فرشته داستان را کمی نسبت به کلیشه های معمول بالا تر برد بلکه آن را از همان مقدار معمول هم کمتر و پایین تر آورده .اگر قرار بود من به این نمایش به لحاظ شخصیت پردازی نمره بدهم نویسنده حتما مردود می شد.
خب ظاهرا شاید خیلی ها فکر کنند که اتفاق خاصی نیافتاده . حالا این هم یک نقشی ا در قصه است مگر چه می شود . مگر اثر خاصی در ذهن کودک آن هم وسط این ماجرادارد .اما من می گویم ماجرا فقط این نیست . اگر این نقش و این قصه را درکنار مطالب کتابهای درسی- قصه ها -کتابهای داستان - برنامه ها و فیلمهای ایرانی- برنامه های کودک رادیویی و تلویزیونی ساخت داخل و.............قرار دهیم می بینیم که تنها این نیست - بلکه مجموعه ای زنجیره وار از مفاهیمی که متاسفانه به علت فقر فکری و فرهنگی مدیران متولی ما وعدم برنامه ریزی فرهنگی مدام بازتولیدمی شود نا خوداگاه سراسر زندگی کودک را تا زمان رسیدن او به سن نوجوانی احاطه می کند . نتیجه آن می دانید چه می شود. همین که می بینمیم بازتولید کلیشه های غلط و ناقص در نسل جدید و آینده وبازهم و بازهم .....
پی نوشت: قرار بود این پست بدون شرح باشد اما کامنت یکی از دوستان که پرسیده بود "شما اگر جای گردانندگان محصولات غذایی شقایق بودید، چه میکردید"، باعث شد چند خطی را در این جا اضافه کنم. پیش تر هم در یکی از پست ها درباره تبلیغات ساده انگارانه تلویزیونی درباره لوازم خانگی، محصولات شوینده یا مواد غذایی توضیحاتی داده بودم. اتفاقا در آن مطلب خود را جای برنامه سازان تبلیغات خوش آب و رنگ سیما قرار دادم و گفتم که به نظرم این تبلیغات پر از زنان خانه دار و آشپز و رخت شور برای بیننده هم دیگر خسته کننده شده. گاهی کمی ساختار شکنی در کار، باعث جلب توجه مخاطب میشود همان طور که تبلیغات آن برنج معروف (با هر نیتی که ساخته شده باشد)، نامش را به خوبی سر زبانها انداخت. هدف از تبلیغات هم همین است مگر نه؟! از بحث ساختار شکنی برای جلب توجه مخاطب هم که بگذریم و به دنیای واقع زندگی برگردیم، باز هم به نتیجه دیگری نمیرسیم. واقعا به نظر شما اگر آن عبارت "ویژه بانوان" که با فونت درشت در بالای تبلیغ آمده حذف میشد و در سطر اول آن هم به جای خانم های ساکن از عبارت "ساکنین" استفاده میگردید، از قدرت تبلیغ می کاست؟!
شاید به خاطر چند پست اخیرم کسانی فکر کنند که ما مته به خشخاش میگذاریم و به مسائل فرعی بیش از حد اهمیت میدهیم. اما باور کنید همین مسائل به ظاهر کوچک و بی اهمیت تاثیر به سزایی در شکل گیری فرهنگ مخاطب بازی میکند. کیست که از گستردگی تبلیغات و تاثیر پذیری خودآگاه یا ناخودآگاه مخاطب از آن اطلاع نداشته باشد یا نقش برنامه های تلویزیونی را در زندگی روزمره مان انکار کند؟ همین طور است نقش کلمات رایج در جامعه و زبان محاوره ای مردم کوچه و بازار در شکل دهی به فرهنگ عامه!
ببخشید که پی نوشت طولانی شد! اما به نظر میرسد میتوان بیش تر از این ها به این بحث پرداخت و آن رابررسی کرد. لطفا شما هم اگر چیزی به ذهنتان میرسد برایمان بنویسید.
تا به حال چند بار شده که در سر جلسه کلاس های آموزش زبانمان، با استاد و بچه ها بر سر مسائل زنان بحث کرده ام. گرچه استاد بیچاره معمولا طرف من را میگیرد و سعی میکند با دیدی غیر جنسیتی به مسائل نگاه کند؛ اما وقتی به مساله زبان و نقش کلمات به شدت جنسیتی (این کلمات در زبان انگلیسی به وفور یافت میشوند) در آن میرسیم، اوضاع کمی فرق میکند. خوب وقتی کلمات و نقش آن ها در پس زمینه ذهنی افراد ماندگار شده، واقعا سخت است که با روند تغییر نقش آن ها همراه شوی و از لغات، جنسیت زدایی کنی. آن هم وقتی به نقش زبان در بازتولید مناسبات مردسالارانه، که حتی در بحث های روشنفکرانه مان هم کمتر رایج است، فکر نکرده باشی و شخصا لزوم انجام این کار را حس نکنی. همین موضوع باعث شده که وقتی از کلمه ای با پسوند "–man" استفاده میشود و من از وجود بدیل زنانه یا غیرجنسیتی برای آن میپرسم، استاد خوبمان چندان با من همراهی نکند و گاهی هم لبخندی بزند که، بی خیال...!
این اتفاق در جلسه گذشته کلاسمان هم رخ داد. وقتی صحبت از کلمه "layman" به معنی فرد عامی و غیرمتخصص در یک زمینه به خصوص شد و پرسش همیشگی من که چرا "layman"؟، استاد عزیز گفت که خب چی بگیم آخه؟ بگیم layperson؟! خوشبختانه ما عادت کرده ایم که هرچه در کلاس میشنویم، در فرهنگ لغات چک کنیم؛ اما این بار خود استاد زودتر از ما صدای خنده اش به هوا رفت...چرا؟ چون در دیکشنری هم کلمه layperson و هم laywoman وجود داشت...جالب است نه؟
خوشبختانه از این نظر زبان فارسی خیلی شرایط بهتری دارد و فکر میکنم به خاطر وجود ضمیر غیر جنسیتی "او" و جنس قائل نشدن برای گیاهان و اجسام بی جان، جزو زبان های غیر جنسیتی و یا حداقل کمتر جنسیتی جهان طبقه بندی می شود. اما متاسفانه در محاورات روزمره افراد، استفاده از اصواتی مثل "نه بابا!" و"آقا!..." یا عباراتی از قبیل "اگه مردِشی"، یا کلماتی مثل "جوانمرد" و نصایحی چون "ادب مرد به ز دولت اوست"، بسیار رایج است.
میتوان همچون استاد زبان ما که انسان بسیار شریفی هم هست، از کنار این تبعیض های زبانی به آسانی گذشت و به آنها توجهی نکرد و اهمیت این محاورات را هم در بازتولید نقش های کلیشه ای و مرسوم زنان و مردان در جامعه انکار نمود؛ اما من بعید میدانم پدیده ای مثل زبان که به صورت بسیار گسترده در سراسر جامعه استفاده میشود و عامل انتقال تجربیات نسل ها و فرهنگ های مختلف است، روی فرهنگ زندگی مردم و انتظارات و توقعات آنها از خود و دیگران تاثیر نداشته باشد. اگر به نظرمان تغییر سراسری این فرهنگ زبانی، کاری دشوار و غیر قابل تصور است، چرا از خودمان شروع نکنیم؟
از همین امروز میتوان بکار بردن کلماتی مثل "آقا"، "پسر"، "بابا" و چندین و چند کلمه و صوت و عبارت جنسیت زده دیگر را در صحبت های روزمره خود کنترل کرد. کاری که حتی بسیاری از فعالان جنبش زنان هم از آن غافل اند!
به قول آن تبلیغ جدیدا باب شده در سیما، "سخته، ولی ممکنه"!
راهی برای فراگیر سازی جنبش زنان
بهترین روش برای ارتباط گیری با انسان های اطراف کدام است؟ شده تا به حال ساعت ها با کسی بحث کنی و در آخر به خاطر این همه تلاش به خودت لعنت بفرستی چون طرف یک لحظه هم حتی به حرفت گوش نکرده و یک ریز حرف خودش را تکرار کرده است؟ گاهی نوشتن ده ها مقاله یا ترتیب دادن ساعتها سخنرانی هرگز توجه گروه به خصوصی از مخاطبین را جلب نمیکند. اکثر انسان ها تا با موضوعی درگیر نشوند یا با آن همذات پنداری نکنند، زحمت فکر کردن رابه خود نمی دهند...راستش حق هم دارند. در این روزگاری که انواع مشکلات اقتصادی و روحی و عصبی به همه فشار آورده، چه جای اندیشیدن به مسائلی است که با آنها درگیری شخصی هم حس نکنی؟! چکار میشود کرد برای جلب توجه این گروه از شهروندان جامعه که تعدادشان کم هم نیست معمولا؟
فعالیتهایی که به "کارهای نمادین" مشهورند، با درگیر کردن ذهن مردم و مجسم سازی صحنه های ملموس و آشنا پیش چشمانشان، باعث میشوند پیله هایی که دور افراد تنیده شده باز شود و بیننده با پیام و انتقال دهنده آن احساس نزدیکی کند و این یعنی آغاز ارتباط...کاری که انجام آن در دنیای پر از بیگانه های آشنای امروز، گاهی خیلی سخت میشود!
حالا این حرفها چه ربطی به مساله زنان (که دغدغه اصلی نویسندگان این وبلاگ است) دارد و چگونه باید بین این کلمات و پویش بزرگی که در حال شکل گیری است (لااقل امیدواریم که باشد) و قرار است تاثیر مستقیمی بر سرنوشت و زندگی افراد جامعه مان (چه زن و چه مرد) داشته باشد، رابطه ای منطقی برقرار کرد؟

به نظر میرسد یکی از معضل های بزرگ این جنبش نوپا، محدود شدن آن به طبقه و قشر به خصوصی از افراد جامعه است و گاهی برآمدن این حرکت از دل طبقه متوسط رو به بالا، سبب شده افراد طبقات پایین تر جامعه (از نظر اقتصادی و فرهنگی) کمتر با آن احساس نزدیکی کنند و برای همراهی با آن مردد باشند. این در حالی است که شاید بیشترین خدمت جنبش فراگیر زنان، متوجه همین افرادی است که در محیط های از نظر مالی و فرهنگی فقیر، رشد کرده و مشکلات بیشماری از این جهت دارند. جذب و جلب اعتماد این افراد گاهی نیازمند تلنگرهای کوچکی است که متاسفانه در بسیاری از اوقات هرگز زده نمیشوند! انجام فعالیت هایی غیر از برگزاری سمینار یا کمپین های درون گروهی و یا نوشتن مقاله در وبلاگ ها و مجله های زنان (علیرغم تمام تاثیرات مثبت و غیر قابل انکار این کارها)، یعنی فعالیتهایی که با بدنه جامعه به طور مستقیم روبرو شود و آنها را درگیر کند، میتواند به ما فعالان این جنبش کمک کند تا صدایمان را به گوش قشر وسیع تری از مردم کشور بزرگمان برسانیم.
تجربه انجام کارهای نمادین، که بر اساس آنچه در ابتدای نوشته آوردم یکی از بهترین و موثرترین کارها برای حساس سازی ذهن افراد جامعه است، خیلی در کشور ما وجود ندارد. اگر هم کاری انجام شده، آنقدر فراگیر نبوده که بتوان آن را مثال زد یا حداقل من از آن خبر ندارم. اما گاهی خبردار شدن از تجربه های فعالان اجتماعی در کشورهای دیگر، ایده های جذاب و قابل اجرایی به ما میدهد که با اندکی تغییرات و بومی سازی روش ها، میتوان آنها را در محل زندگی خود پیاده کرد و طیف مخاطبین پیامهایمان را گسترش داد. ایده نوشتن این مقاله وقتی به ذهنم رسید که از آخرین فعالیت صلح طلبانه گروه CODEPINK که با شعار women for peace فعالیت میکنند، مطلع شدم.
متن اصلی بخشی از پیام این گروه را اینجا میگذارم:
Last month, CODEPINK NY inspired us with their powerful display of children's shoes representing Iraqi civilian deaths. Our new campaign, "Walk in Their Shoes" was born of that action. This quiet and simple yet potent visual was just what we were looking for--a message that speaks volumes without our having to yell. The shoes force our politicians to confront the consequences of their votes to go to war, to fund war, and 'stay the course.'
You can organize a Walk in Their Shoes Action in your city.
این گروه زنان که در سراسر جهان و به خصوص ایالات متحده برای برقراری صلح فعالیت میکند، در آخرین اقدام ضد جنگ خود درشهرهای مختلف، به خصوص در محل های سخنرانی بوش و دیگر اعضای حزب جمهوریخواه، انبوهی از کفش های کودکان و دیگر غیرنظامیان را جمع آوری میکنند و رویشان مشخصات یکی از شهروندان عراقی را که در جنگ اخیر آمریکا علیه این کشور کشته شده اند، مینویسند. گاهی با تطابق سن افراد با نوع کفش، خانواده های عراقی کشته شده را در دسته های مختلف بازسازی میکنند و سن، شغل و چگونگی کشته شدن آنها را هم روی برچسب هایی مینویسند و نمایش میدهند. آنها با این کار تلاش میکنند تا از طرفی سیاستمداران جنگ طلبشان را وادار کنند که عواقب وحشتناک جنگ را در نظر بگیرند و از طرف دیگر شهروندان خود را ازانجام این جنایت ها آگاه کنند...
نظر شما چیست؟ برگزاری مراسمی خلاقانه از این دست، با لحاظ کردن شرایط بومی و محلی هر منطقه، در جلب افکار عمومی و ایجاد حساسیت درباره معضلات اجتماعی تاثیر زیادی نمیتواند داشته باشد؟!
این پاسخ معترض گونه خاله مذهبی ام بود به اعتراض من که چرا زنی که مدام از همسرش کتک می خورد از او جدا نمی شود . . زنی از اقوام روزی نیست که کتک نخورد سرش به دیورا کوبیده نشود و مانند یک کنیز از سوی خانواده همسر با ا و رفتار نشود .خاله ام گفت : طلاق بگیرد که چه شود . بچه اش برود زیر دست زن بابا . یا نیش و کنایه خانواده خودش راتحمل کند. حداقل حالا سقفی بالای سرخودش وپدر بالای سر فرزندش هست . برگردد خانه پدر که چه شود . از کجا معلوم ازدواج دوم بدتراز اولی نباشد .
این درحالی است پدر این زن از وضعیت مالی خوبی برخوردار است و امکان در ماندن او در زندگی بسیار کم است .
اما این خانم مانند هزاران زن ایرانی پذیرفته که باید با لباس سپید رود و......علاو ه بر آن شخصیت مطیع و سازش خو( به نظر من ذلت پذیر)ش باعث شده او بماند و دم بر نیاورد . می گویند همسرش را دوست دارد . شما باورمی کنید چنین زنی از نظر روحی انسان سالمی باشد ؟ مگر اینکه مازوخیسم داشته باشد . به نظر من او از فقدان شدید اعتماد و عزت نفس رنج می برد. که این گونه تن به تحقیرمی دهد .به نظر من او بیش از همسرش و اول برای شناختن حقوق انسانی خود نیاز به مشاوره و آگاهی دارد.
وقتی بزرگ شدم انتقامت را از پدر می گیرم
می گویند او برای کودکی که تقصیری در پا گذاشتن به این زندگی نداشته باید بماند و بسازد . من می گویم کدام کودک . شنیده ام به مادرش گفته وقتی بزرگ شد می خواهد انتقام مادر را از پدر بگیرد. شما تضمین می کنید در صورتی که این کودک در این شرایط بزرگ شود و حس کینه پد رسراپایش را بگیرد روزی نخواهد این خواسته اش را عملی کند.؟در صورتی که اگر پدر و مادر از هم جدا شوند و کودک به مادر سپر ده شود( متاسفانه دراین هم تردید است )و حتی نه- به پدر داده شود . میزان وحجم این کینه قاعدتا کمتر خواهد بود. چون دیگر در معرض مشاهده کتک خوردن مادر از پدر قرار نمی گیردد که منجر به تلنبار شدن کینه وبغض او از پدر شود شود. چه بسا بعدا با جلسات مشاوره و مراقبه لطمات موجود نیز تا حدی کاهش یابد.در ضمن علم روانشناسی ثابت کرده کودکان طلاق از نظرروحی و رفتاری به مراتب مشکلات کمتری دارند تا کودکان که در خانواده های متشنج و بحران زده بزرگ می شوند
از کدامین کانون دفاع می کنیم
نکته دیگر فاجعه اما دیدگاه زنان ما نسبت به زجر کشیدن همجنسانشان است و دفاع و نگاه کلیشه ای به خانواده . تا انجا که به راحتی می پذیریم که بایستی به هر نحوی حتی به قیمت کم ارزش؟؟ فنا شدن روح و جسممان این کانون را حفظ کنیم .و جالب اینکه ظاهرا این زنان هستند که بایستی به هر قیمتی این کانون را حفظ کنند .و مردان - مقصران بحران زایی را حرجی نیست . اینجا دیگر مهم نیست که از این کانون تنهاعنوانی مانده باشدبا چارچوبهای پو سیده و موریانه خورده. .ما تنها به نامی دلخوش کرده ایم . و از یک عنوا ن دفاع می کنیم . آیا کانون خانواده نباید از ویژگی های خاص و مشخصی مانند هر کانون دیگری برخوردار باشد .مشارکت - همدلی و برابری اعضا از حقوق اولیه هر کانونی است . آیا در کانونی که یک عضو مدام تحقی می شود واز سوی عضوو اعضای وابسته او مورد تهاجم و آسیب قرار می گیرد را می توان یک کانون نهاد
نکته اخر و جالب اینکه
فکرمی کنید زن و مرد این خانواده بحران زده چه شرایطی دارند . زن ومردی کم وسواد و عامی . ؟نه .
زن مدرک روانشناسی دارد. و مرد نیزتحصیلکرده . صاحب مکنت و تشخص ظاهری. و سابقه فعالیت سیاسی است . فردی که اگر با او روبه روشویدو هم صحبت .حتما خواهید گفت روشنفکر ترین انسانی است که تا کنون با ان برخورد داشته اید.
ساختار مردسالاری در فرهنگ ما ریشه دار تر از تحیلیهای ساده و دو دو تا چاهارتای ماست
به این دلیل که بنیادی ترین هدف آن، چه شخصی و چه جمعی، همچنان باید تحقق یابد: جهانی که نه تنها برای بعضی از زنان، بلکه برای همه آنها جای بهتری باشد...آن جهان، نه تنها برای زنان، که برای مردان هم جای بهتری خواهد بود.
لین سیگال
Segal, L. (1999) Why Feminism? Cambridge: Polity Press
برگرفته از کتاب "فمینیسم"، اثر جین فریدمن، سال 2001، ترجمه فیروزه مهاجر، انتشارات آشیان


